تبليغاتX
برج عقرب
برج عقرب

شعر و ترانه


فوق العاده..فوق العاده...آخرین خبر!

سلام

این یک آپک می باشد!

ویدیو کلیپ تبلیغاتی ضد نژاد پرستی من از بین حدودا ۶۰۰ فیلم تبلیغاتی جزو ۵۰ فیلم برتر جشنواره ی ملی "نژاد پرستی را پایان دهید! " انتخاب شده است.

الان تمام فیلمهای منتخب روی سایت یو تیوب هست و دوستان عزیزی که مایل هستند من رو خوشحال کنند میتوانند در صورتی که فیلم من مورد توجه شان واقع شده از طریق سیستم رای یو تیوب به فیلم من رای بدهند. برای رای دادن فقط تا ۱۳ فوریه وقت هست که میشود تقریبا ۶ روزپس از تاریخ این پست.

پیشاپیش از توجه و  لطفتان تشکر می کنم.

لینک برای رای: http://www.youtube.com/march21mars?gl=CA&hl=en#p/c/975EB093B30EA1E9/31/a5-vIaOPKCk

 

یکشنبه هجدهم بهمن 1388  توسط زهرا سلطانی  |

 

دلهره

dokhtari dar ayeneh

 

دختری که روبروی من در شیشه های پنجره نشسته است کاملا شبیه من است. بلوز سفید مرا پوشیده موهایش را مثل من پشت گوش هایش داده  پشت میزی درست شبیه میز من نشسته است و دارد چیز می نویسد. به حرکت دستهایش که نگاه میکنم میگویم: شاید دارد همین جمله ها را می نویسد. درست نمی توانم صورتش را ببینم. احتمالا او هم نمی تواند. از کجا معلوم؟ شاید اصلا شبیه من نباشد. شاید به جای این فکر های احمقانه و نوشتن شان روی کاغذ دارد درس میخواند. شاید امتحان ریاضی دارد. اگر همان امتحانی باشد که من روز قبل داده ام باید جلو بروم با او صحبت کنم تا کمکش کنم. شاید بتوانم چند تا از سوالها را به خاطر بیاورم. حالا خسته شده و به صندلی من تکیه داده است. به من نگاه میکند. سعی میکنم لبخند بزنم. چه موهای قشنگی دارد. فکر نمی کنم موهای من مثل مال او باشد. دارد به ساعت آبی روی میزش که درست شبیه مال من است نگاه می کند. فکر کنم خستگی های مرا دارد. فکرهای مرا. غصه های مرا. تنهایی مرا. آه که چقدر دلم می خواهد از این مثل من بودن رهایش کنم. حس میکنم می خواهد به روش من با خودش و اطرافیانش منطقی برخورد کند ولی دست خودش که نیست. زود رنجی مرا دارد. وقتی به خواهرش که خواهر من هم هست نگاه می کند چشمهایش از اشکهای من پر میشود. اشکهایش را پاک میکنم. می خواهم بگویم: عیبی ندارد. تو را نمی فهمد. همین که دهان باز میکنم انگار فهمیده باشد میخواهم چه بگویم سرش را بر می گرداند. ژست وقتهایی که ناراحت نیستم را می گیرد و دوباره شروع می کند به نوشتن. با همان نگاه سرد و خشک که دل دیوار را هم به درد می اورد به کاغذ خیره می شود و خودکار را با فشار شدیدی در دستش تکان میدهد. یادم باشد هیچ وقت اینطور به کسی نگاه نکنم. همینطور که به نوشتنش نگاه می کنم لحظه ای فکر می کنم اگر حرفهای مرا بنویسد اگر رازهای مرا ارزوهای مرا فاش کند چه؟ حالا که تمام دار و ندار مرا صاحب شده است حتما همه چیز را می داند. اما اگر احساس مرا دارد هیچ وقت کاری که من دوست نداشته باشم را نمی کند. کاش می شد با او صحبت کنم حالا که قسمتی از زندگی ام شده است. دلم می خواهد از روی صندلی ام بلند شوم به سمتش قدم بردارم و به او چیزهایی که تا به حال به هیچکس نگفته ام را بگویم. چیزهایی که فقط با خودم می گویم. اما می ترسم او هم شیشه های پنجره ی مرا داشته باشد با دختری شبیه خودش و دلش بخواهد با او چیزهایی که تا بحال به هیچکس نگفته را بگوید. می ترسم شاید این من باشم که وجود ندارد. شاید این من هستم که که موهای دخترک را پشت گوشهایم زده ام. بلوز سفید او را پوشیده ام. سعی میکنم به روش او با دیگران برخورد کنم و دست خودم نیست که زود رنجی او را دارم. دیگر جرات نمی کنم به دختر توی شیشه های پنجره نگاه کنم. شاید دارد به این فکر میکند که پرده های اتاقش را بکشد تا دیگر تصویر مرا توی شیشه ها نبیند. دخترک شاید الان دارد به من فکر می کند. به اینکه شاید اوست که در شیشه های پنجره ی اتاق من نشسته است. شاید بالاخره هردوی ما وجود داشته باشیم. شاید کس دیگری که شبیه ما نیست از جایی به ما نگاه می کند و دوست دارد به ما بفهماند که ما همین من هستیم. من.. که حالا روی صندلی خودم نشسته ام دارم فکرهای خودم را مینویسم و با خودم درد دل میکنم. برای لحظه ای سعی می کنم خودم با شم. چشمم به شیشه های پنجره می افتد که کوچه ی برفی مان را به طرز عجیبی تاریک نشان می دهد. دخترک توی شیشه نیست. بیرون را نگاه می کنم. هیچ کس در برفها قدم نمی زند. به خودم فکر می کنم که به طرز غم انگیزی تنها هستم!

نوشته شده در بهار ۲۰۰۹


پی نوشت:

۱-باید ببخشید که من اینجا نمی تونم کاما ها رو بگذارم. شما هر جا لزوم دیدید با کاما بخوانید.

۲- یک نفر اعتراض کرده بود که چرا از خودم اینقدر تعریف می کنم. به خدا من چنین قصدی نداشتم. (اصلا به فرض اینکه چنین قصدی هم داشتم مشکلش چیه؟ )

سه شنبه بیست و نهم دی 1388  توسط زهرا سلطانی  |

 

احترامی که باید به فالکنر گذاشت!!!!

سلام

جدیدا یک کتاب دیگر از ویلیام فالکنر خوندم که مسلما مثل بقیه ی کاراش فوق العاده است.  خوب کی جرات داره بگه نیست! برای اینکه این کتاب را برای واحد زبان انگلیسی ام خواندم و باید براش مقاله می نوشتم شروع کردم راجع به خود فالکنر و زندگی اش و طرز تفکرش مطالعه کردن.  برام خیلی جالب بود که چقدر فالکنر به اخلاق و مثبتگرایی اهمیت میده و یه جورایی روشن شدم که چرا من اینقدر از نوشته های این مرد لذت می برم. دلیلش این بود که فلسفه هامون یه جورایی مثل هم است.  فالکنر و همینگوی در یک زمان زندگی کردند با این تفاوت که فالکنر یک سال زود تر از همینگوی به دنیا امده و یک سال دیر تر از همینگوی فوت شده است.  ایشان گاهی به ساده نوشتن همینگوی ایراد می گرفته و همینگوی هم در جواب می گفته که : من متاسفم که ایشان ( ویلیام خان) ارزش ادبیات را به استفاده از کلمات بزرگ می دانند.  به نظر من همینگوی باید بیشتر به حرف فالکنر گوش میداده و بیشتر بهش احترام میذاشته در هر صورت فالکنر بزرگترش بوده. بگذریم. خدا این شب جمعه ای روح فالکنر رو شاد نگه داره. الهی امین! راستی عید قربان مبارک.  عید غدیر هم که میاد مبارک. راستی هنوزم شبکه ی دو جشنواره فیلم از قربان تا غدیر میذاره یا نه؟ اگه فیلم افسانه ی مرلین رو نشون داد به جای من نگاه کنید. خیلی دوستش داشتم. 

People need trouble -- a little frustration to sharpen the spirit on, toughen it. Artists do; I don't mean you need to live in a rat hole or gutter, but you have to learn fortitude, endurance. Only vegetables are happy

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به چشمهایم نگاه کن

خواب دیده ام 

ماه را

که از تو نور می خواست

تا روشن کند شبهای بی خوابی مرا

به چشمهایم نگاه کن

حالا بهتر می توانم ببینم

و مدام خوابم نمی گیرد

امشب خواهی دید

ماه چگونه خواهد امد

و روشنی را از تو خواهد خواست

شهر که روشن تر شود

ادمها عاشق تر می شوند

کودکان گل الود خیابانی خوشحال تر

و صورتها زیبا تر می شوند

فردا

گلهای سرخ جای روزنامه های زرد را می گیرند

اخبار ترانه های شاد خواهی شنید

و هواشناس خواهد گفت

که خورشید بی تابانه تر از هر روز دیگری می تابد

به چشمهایم نگاه کن

دستانم را محکم بگیر

بگذار احساس بیداری کنم

فردا روز دیگری خواهد بود

و من چشمهای دیگری خواهم داشت

وقتی نگاهم کنی

دستانم بیشتر می لرزند

قلبم با صدای بلند تری می تپد

گونه هایم سرخ تر می شوند

و عابران با لبخندهای کنجکاوانه تری نگاهمان خواهند کرد.

فردا

عشق مفهوم ساده تری می شود.

                                                                                            ۸ جولای ۲۰۰۹

                                                                                             

 

شنبه هفتم آذر 1388  توسط زهرا سلطانی  |

 

برای تولدم

به نام خدا

Fatemeh

خارجی ها تولد نوزده سالگی رو بزرگترین جشن زندگیشون میدونند (حداقل بیشترشون) برای اینکه دقیقا از همون شب شروع میکنند به سیگار کشیدن و نوشیدن ( از نوع الکلی اش) و این جور چیزها که در فرهنگ ما مسلمونها نیست ( حداقل بیشترمون!). بگذریم من هم امروز اصلا حالم خوب نبود و داشتم فکر می کردم تو این ۱۹ سال زندگی واقعا چی کار کردم.

از بدو تولد تا ۶  سالگی که خوب اصولا همگی ول معطلیم.

از ۶ سالگی تا ۸ سالگی به ادبیات علاقه نشون دادم! ( چه کار مهمی ..)

از ۸ سالگی تا ۱۳ سالگی به علم علاقه نشون دادم(کلاس چهارم رو جهشی خوندم. المپیاد ریاضی طلا گرفتم . تصمیم گرفتم واکسن ایدز رو کشف کنم و دکتر دارو ساز شم و از این چرت و پرت ها. یادمه یکی از دوستام ازم پرسید میخوای چه کاره شی گفتم دکتر. خندید گفت تمام بچه ها در این سن این جواب رو میدند. اون روز فکر کردم که من همین هدف رو دنبال خواهم کرد. دوستم راست می گفت..)

از ۱۳ سالگی تا ۱۵ سالگی همزمان به پول و زبان انگلیسی و علوم کامپیوتر علاقه نشون دادم. (فکر کنم احتیاجی به توضیحات بیشتر نداره!)

از ۱۵ سالگی تا ۱۷ سالگی باز دوباره به ادبیات علاقه نشون دادم. راستی خبر نگاری هم کردم. راستی به فیلم سازی هم از همون موقع علاقه پیدا کردم. ( جشنواره ی فیلم محله اولین جشنواره ای بود که شرکت کردم و برنده نشدم! اولین مصاحبه ی مطبوعاتی ام برای کارگردانی فیلم آرزوی طلایی در همون زمان انجام شد.)

از ۱۷ سالگی تا ۱۹ سالگی: این دقیقا دورانی است که هیچ کار خاصی نکردم. فیلم سومم رو ساختم که دوباره برنده نشدم! درس خوندم. با تین ایجر های بی تربیت سر و کله زدم. یاس فلسفی گرفتم. ۱۸ سالم شد. پیر شدم. ۱۹ سالم شد. بیشتر پیر شدم. در حال حاضر هم دارم سعی میکنم این یاس فلسفی رو برطرف کنم.

خلاصه تصمیم گرفتم که حال و هوامو تغییر بدم با انجام چند تا چیز کوچولو:

۱- با فاطمه بازی کنم.( تنها بازیی که خواهر زاده ام بلده دویدن دور دیوار بین اشپزخانه و پذیرایی است!)

۲- برای خودم نهار پیتزا بخرم.( پیتزا فروشی احمق فقط پپرونی داشت که گوشت خوک داره و ما مسلمونها نباید بخوریم ( امیدوارم بیشترمون!) در نتیجه من هیچی نخوردم.)

۳- وبلاگم رو به روز کنم و از بازدید کننده ها بخواهم که بهم کادو بدهند. ( پیشنهاد کادو که من برم برای خودم بخرم. مرده و حرفش هرچی بنویسید جدا میرم برای خودم میخرم. البته میتونه یه چیز معنوی هم باشه مثلا...سلامتی)

خلاصه اینکه این چرت و پرت ها رو جدی نگیرید!!! من این روزها اصلا خودم نیستم.

-------------------------------------------

دوستت دارم ممکن است در جزیره ای دور افتاده به معنای باغچه را اب بده باشد.

ممکن است در شهری ناشناخته معنی شام را تو بپز بدهد.

شاید در بعضی مناطق محروم جهان با گفتن این جمله از تو پول بخواهند

یا حتی معنایش این باشد که:

"من امشب با دوستانم بیرون میروم و تو نباید چیزی به مامان و بابا بگویی."

می بینی یک جمله چقدر میتواند با معنا باشد؟

خلاصه من هیچ منظوری از این حرفها نداشتم

فقط...

میخواستم بگویم...

                                 دوستت دارم                                                  

                                                                                     خرداد ۸۶

 

سه شنبه پنجم آبان 1388  توسط زهرا سلطانی  |

 

خوب ترانه است دیگه چرا میخندی؟

یا نور

باور کن مدرسه وخونه و مسافرت مادرم و فیلم سازی و استرس نمرات بالا و قبولی دانشگاه اصلا دلیل دیر به روز شدنم نبود!!!!!!! فقط بی حوصله بودم. خوب اتفاق میفته دیگه. گاهی وقتها هم نمیشه شعر گفت. گاهی وقتها فقط احتیاج داری که سکوت کنی. دیگران را تماشا کنی و به حرفاشان گوش کنی. راستی مادرم یک هفته ی دیگه بر میگرده. ثبت نام دانشگاه هم یک ماه دیگه است. مدرسه و فیلم سازی ولی همیشه سر جاشه. به امید قطره ای شعر!

 

 

از نا امیدی توبه کردم

دیگه نمیخوام بی تو باشم

میخوام از این روزای غمگین

از این سیاهی ها رها شم

دستهای خالی مو نگاه کن

وقتی به سمت آسمونه

لبهامو پر کن از کلامت

وقتی که نزدیک اذونه

ازمن نخواه که بی تو باشم

تو این شبا که ماه با ماست

بگذار ایمانم تو باشی

ایمان به لبخند تو زیباست

بگذار زیبا تر ببینم

دنیا رو از تو چشمه ی آب

از عشق من رو تازه تر کن

پر کن منو از نور مهتاب

                                                                   رمضان سال گذشته!

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  توسط زهرا سلطانی  |

 

دوباره شروع میکنم!

بسم الله النور 

در خواب هم انتظار من پیوسته است

چشمی باز است و چشم دیگر بسته است

با پانزده آمدی مبارک عددی است

زیرا که شبیه گنبد و گلدسته است

                                               بيژن ارژن

اعیاد شعبانیه را به همه ی دوستان تبریک می گم.این غزل اگرچه بسیار ضعیف است اما حد اقل آ دم را به روز می کند

 

نگاه می کنی به من نگاه می کنم به تو

نگاه می کنم بمان نگاه می کنم نرو

هنوز وقت مانده تا دوباره زندگی کنی 

نرو به خاطر خدا شبیه قصه ها نشو

به من نگاه کن! ببین چقدر عاشق توام 

ببین چقدر خوب می شود همیشه با من و...

همیشه تلخ بوده آخر تمام قصه ها

نه عشق حرف تازه ای شده نه انتظار نو

به خاک می رود گذشته با تمام شادی اش

و من نگاه می کنم به عمق رد پای تو

 

                                                                             آگوست ۲۰۰۸

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387  توسط زهرا سلطانی  |

 

فقط شعر

به نام خداوند بخشاینده ی مهربان

 

یک روز دلم گرفت.

دستانم را روی صورتم گذاشتم

بعد آرام گریه کردم

و از خواب پریدم ......

                               این روزها در خواب هم دلم میگیرد.

 

                                                                 آوریل ۲۰۰۸

جمعه سوم خرداد 1387  توسط زهرا سلطانی  |

 

روزهایی که پرید

                                  به نام او که بزرگتر از این حرفهاست

 

گفتی غزل بگو چه بگویم مجال کو ؟

شیرین من برای غزل شور و حال کو؟

اول از همه شرمنده ی دوستانی هستم که برایم انگلیسی می نویسند چون من هنوز این زبان کذایی را یاد نگرفته ام و دوم خوشحالم که بالاخره شعری پیش آمد که به روز شوم.

 

سلام مثل همیشه بلند و بی پروا

سلام سالم و خوب است حال من اما..

کمی هوای شما کرده با اجازه ی تان

کمی عجیب شدم بین شهرمان تنها

هنوز بین شما مانده قسمتی از من

هنوز روح من آنجاست مثل باد رها

چقدر تنگ دلم می شود برای خودم

چقدر تنگ دلم می شود برای شما

فقط مراقب من مثل قبل ها باشید

فقط دوباره مرا بسپرید دست خدا

                                                          کانادا     فوریه    ۲۰۰۸

 

سه شنبه سی ام بهمن 1386  توسط زهرا سلطانی  |

 

اینم به روز!

هوالمتین

سلام به دوستان عزیز تر از جانم.

اینقدر شرمنده ام که در این سرمای کشنده عرق از سر و رویم می ریزد.دوست نداشتم در وبلاگم جز شعر چیز دیگری بنویسم ناچارا در مقابل الطاف و بعضا تهدید یک عده ناشناس!دارم این چیزهایی که الان مطالعه می فرمایید می نویسم.فکر کنم طبع شعرم رفته زبان انگلیسی یاد بگیرد فارسی را که آباد کرد.

شکوفه کرده هزاران بهار روی سرت 

بهار آمده اما نمی کند خبرت.........

 

و این نوید یک شعر تازه است تا بعد در پناه خدا

                                                                                    آنتاریو . کانادا

                                                                                    ۲۱   ژانویه ۲۰۰۸                                                

سه شنبه دوم بهمن 1386  توسط زهرا سلطانی  |

 

حتی اینجا هم شعر رهایم نمی کند

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نگاه میکنم آرام و گریه ها پنهان

چه حرفها که ندارم.سلام آقاجان

اگرچه صحن و سراتان کبوترانه شده

هنوز گنبدتان مانده رنگ غربتتان

هنوز نام تو تضمین نبض آ هوهاست

که خادمان حریمت شدند صیادان

زمانه داغ تو را می زند به سینه ی باغ

که بعد تو تل آتش شده است تاکستان

بیا دوباره دعا کن زمین جوانه زند

بیا دوباره دعا کن که گل کند باران

                                                          آذر ۸۶

سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386  توسط زهرا سلطانی  |

 

 



سلام مثل همیشه بلند و بی پروا

سلام سالم و خوب است حال من اما...

parizad27@hotmail.com

 

 

فوق العاده..فوق العاده...آخرین خبر!
دلهره
احترامی که باید به فالکنر گذاشت!!!!
برای تولدم
خوب ترانه است دیگه چرا میخندی؟
دوباره شروع میکنم!
فقط شعر
روزهایی که پرید
اینم به روز!
حتی اینجا هم شعر رهایم نمی کند

 

بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386

 

 

علیرضا سلطانی
اون دو نفر
پیوند حبیبی
امیر حسین کاکایی
عبدالجبار کاکایی
اسماعیل امینی
مینا مومنی پور
علی هوشمند
محسن رزوان
سمیرا نوروزی
سمانه عابدینی
محمود حبیبی
مهدی محمد حسینی
بهزاد خواجات
مجیدسعد آبادی
ابوالفضل جلال
احسان برات پور
ليلا كردبچه
محبوبه جعفرقلی
مهردادسنجابی
امیرحسین نیکزاد
مجید اسطیری
طلیعه اکبری
صبا
عبداله مقدمی
علی حاجتیان
نفیسه بالی
سرور رجایی
عباس معروفی
سعید باباوند
اصغر عالی زاده
جواد خوانساری
محمد

 

فیلم

 

RSS 2.0